دشت مغان
آروین عزیزم روز 14 فروردین من و تو و بابایی آماده شدیم بریم خونه آقا میثم امانتیش رو بدیم و از اونجا بریم به مشکین
وسایل اندک سفر رو آماده کردیم و به راه افتادیم تو راه باباجون اینا زنگ زدند که ما تو کندوانیم و درهای ماشین قفل شده از خونه کلید یدکی رو بیارین ما دور زدیم و به خونه نرسیده زنگ زدند که به همت هموطنان و با روشهای خاص در خودرو رو باز کردند مامانی همش نق می زد دیگه خیلی دیر شده بمونه برا بعد گاز پیک نیک هم همراهمون نیست برا آروین سخته بابایی گفت تو راه از بابای آقای دشتی می گیریم
خلاصه عصر به اهر رسیدیم و ساعتی مهمون خونواده خونگرم آقای دشتی بودیم و بعد به طرف مشکین حرکت کردیم و شب رو اونجا موندیم و صبح به طرف پاری آباد مغان راه افتادیم
شرح سفر به روایت تصویر
آروین به دور دستها خیره شده است

چقدر دشت مغان با این گلهای زرد بهشتی بود

پسرم چه آتیشی به پا کردی

اینجا هم هی اصرار که خودت می خوای کباب درست کنی

بعد نهار یه گردش حسابی



این مسیر با اون درختان بزرگ واقعا تماشایی بود

اینجا هم تو بازار مرزی بیله سوار گیر داده بودی که نی نی باید کت شلوارش رو دربیاره

یه خاطره جالب از این بازار :
چند تا مغازه کنار هم لباسهای مردونه می فروختند و جلوی ویترینشون رو مانکن ها شلوار و کت شلوار
گذاشته بودند و بابایی با دستش جنس اونا رو چک می کرد گل پسر منم مثل باباش یکی یکی جنس شلوارها روچک می کرد سرش رو انداخته بود پایین و می رفت جلو یکی از فروشنده ها جلوی مغازه اش وایستاده بود آروین همین جوری که میومدم جلو ،شلوار آقای فروشنده رو هم چک کرد یهو سرش رو بلند کرد و آقا رو دید یهو مثل باد در رفت از این کارش همه زدند زیر خنده ولی طفلی بچم از ترس زهرترک شده بود


دشت مغان 
